جودی آبوت درون من-1

خرید بک لینک
سمت چپ، یک قلمدان با طرح گل و مرغ است. توی آن خودکارهایی که بیشتر دوستشان دارم گذاشته ام. سمت راستِ قلمدان،تقویم رومیزی است و حالا که به خرداد رسیده ایم یک نقاشی کوچک از ونگوگ کنار تاریخ هایش است. سمت راستِ تقویم هم یک قلمدانِ پلاستیکی است و چون زیاد دوستش ندارم خودکارهای معمولی و مدادهای کوچکم را گذاشته ام. دوباره کمی که به راست برویم دفتر مشکی ساده ای است که چرک نویسِ بررسی 15 داستان از پایان نامه را داخلش نوشته ام. روی آن قابوس نامه است و باید همین هفته به دانشگاه برش گردانم اما نمی دانم فرصت شود به دانشگاه بروم یا نه. و روی آن هم دفتر دیگری است که بررسیِ داستان های جدید را واردش می کنم و در آن می نویسمشان.اما می رویم آن طرفِ میز. کلاسور کوچکی با یک تصویرگری از نسیم نوروزی. دختری است با دامنی سبز و پیراهن پفی آجری که یک دستمال سر سبز خالدار هم به سرش بسته و در فضای خانه ای ایستاده با کلی قاب عکس و گلدانِ گیاه. جلوی کلاسور یک تقویم جیبی است که مادر برایم خریده بود و تصویرگری دختری رنگین پوست روی آن است با لباسی زرد رنگ که پروانه بزرگی روی انگشتش نشسته است.و بالاخره یک چراغ مطالعه صورتی رنگ که پدر برایم خریده است.روی میز هم یک رومیزی قلمکار است که چند سال پیش وجیهه برایم از اصفهان فرستاده بود.این ها تمام چیزهایی است که روی میز چیده ام. خود میز از 9 سالگی با من است. دیگر قدیمی شده. سال پیش می خواستم با یک میزتحریر نو تعویضش کنم اما پس اندازم خرج سفر شد و خرید میز جدید به زمانی دیگر موکول شد که درآمدم بیشتر از دریافتیِ ناچیزِ روزنامه نگاری باشد.اتفاقا چند وقت پیش دیدم مجله ای که از نوجوانی دوستش داشتم قصد گرفتن نیروهای جدید را دارد. یک آن فکر کر جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 15:21

هنوز هم مترو را بیشتر از لاویوا و مارس و هوبی دوست دارم. چون پشت این طعم، کودکیام جاری است و تمام آن روزهایی که قبل از رفتن به مدرسه، بابا میرفت از مغازه سرِ راه یک شیرقهوه و مترو میخرید و منِ بدغذا آن را با خوشحالی توی کیفم میگذاشتم و هیچ هم از خوراکی تکراری و انتخابی هرروزهام خسته نمیشدم. بعد یک روز دیدم مترو طعم نفت میدهد. دیگر مترو نخواستم. دیگر مترو نخریدم. تا سالها سراغش نرفتم. چون فکر میکردم همه متروها مزه نفت میدهند. چندباری هم که از جاهای مختلف خریدمش، خشک و مانده بودند.تا اینکه یک روز در خانه مادربزرگ یک مترو روی میز دیدم و برداشتمش. تازه بود. نرم بود. توی دهان گذاشتمش و کودکیام از لای دندانهایم روی زبانم جاری شد. از آن روز به بعد دوباره شدم همان یاسمنِ مترودوست که دیگر از شکلات فروشی نزدیک خانه مادربزرگش مترو میخرد. جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 15:21

۲۳ساله بودم و هرچه زمان میگذشت بیش از پیش دلم میخواست نویسنده بزرگی شوم. اگر از من درباره آرزوهایم میپرسیدید میگفتم دلم میخواهد روزی برسد که تمام دنیا داستانهایم را بخوانند. و به آیندهای فکر میکردم که از روی کتابهایم فیلمهای پرطرفدار بسازند. خودم را میدیدم که به این کشور و آن کشور دعوت میشوم و تا پایم را در سالن میگذارم هیاهوی طرفداران بلند میشود و یکصدا نامم را میخوانند و من بغض میکنم.پس از آن به فکرم زد وارد رسانه شوم. دوست داشتم با شبکههای تلویزیونی و رادیویی کار کنم. طرح برنامه مینوشتم و به یکی دو شبکه میفرستادم و پیگیر میشدم که نتیجه چه شد و آیا طرح پذیرفته شد یا نه. طرحم شکست میخورد چون حامی مالی نداشتم. تا اینکه یک روز بالاخره فرصت همکاری با یک شبکه سیما فراهم شد و تجربهاش کردم. وقتی کار تمام شد منتظر بودم تا باز هم همین مسیر را ادامه دهم و پیشنهادهای تازهای دریافت کنم. گاه پیشنهادی میرسید اما با علاقهمندی من سازگار نبود. سعی میکردم ارتباطم را با اهالی رسانه بیشتر کنم تا فرصت همکاری بیشتری داشته باشم.زمان گذشت و گذشت و دیدم دارم با نشریات کودک و نوجوان همکاری میکنم. برای آنها مینویسم. آن روزها هنوز هم به "نویسنده بزرگ شدن" فکر میکردم. آرزویم همین بود.با ورودم به رشته ادبیات همهچیز عوض شد. هرچه بیشتر جلو میرفتم بیشتر مجذوب این فضا میشدم. با اینکه همچنان با نشریات همکاری داشتم اما میدانستم که آرزوهایم دارند دستخوش تغییر میشوند. و بالاخره روزی رسید که دیدم دیگر آرزو ندارم نویسنده بزرگی شوم! دیگر دنبال این نیستم که کسی از روی نوشتههایم فیلم بسازد. من عاشق نوع دیگری از نوشتن شده بودم. من جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 15:21

صفحه بندی